تبليغاتX
باغ بی برگی
خیلی وقته که نمیام بنویسم. معلومه که چرا. دو تا دلیل عمده داره که البته اگه اولی حل می شد دومی خود به خود از بین می رفت.

اولی اینه که من آدمم. و آدم اگه آدم باشه و توتالیتر نباشه و نخواد که تک صدا باشه به دیالوگ زنده است نه مونولوگ. پس وقتی من می نویسم و هیچ کس چیزی  نمی گه و نظری نمی ده٬ انگاری تو غار با خودم حرف زدم.صدام بر می گرده تو گوشم و نمی تونم فکر کنم راجع بهش.

حالا شاید یکی برگرده بگه تو بنویس. منم می گم اگه بخوام بنویسم که قلم و کاغذ بر می دارم که حس مرکب و جنس صفحه با روحم بازی کنه دیگه چرا تق و تق بزنم روی این کی برد سیاه بدترکیب.
+ نوشته شده در  بیست و هشتم آبان 1390ساعت 11:57 قبل از ظهر  توسط دخترای ننه دریا  | 

جدا دارم سوال می کنم. اصلا هم قصدم تمجید یا تحقیر عده ای به خاطر جامعه ای که در آن به دنیا آمده و بزرگ شده اند، نیست. اما بحثم را با این سوال شروع می کنم که اگر به کسی که در جامعه کوچکی رشد یافته و بزرگ شده- نمی خواهم به روستا اشاره کنم- و بعد دانشگاه قبول شده و نمی دانم چطوری وارد یک ارگان شده، پستی بدهند، آن هم در یک جامعه مریض،  چه می شود؟ کاملا اعتقاد دارم که ویژگی های فردی این شخص روی کنش ها و واکنش هایش موثر است اما در نمونه موردی کشور ایران با شرایط اجتماعی خاص حاکم بر آن که طبقات اجتماعی سالهاست اختلاف عمیقی با هم دارند و تمایز میان شهر و روستا در صدسال اخیر چشمگیر بوده و نظام سیاسی حاکم همواره امکانات و خدمات بیشتری را برای شهرها فراهم نموده است، محیط پیرامونی اثرات عمیقی روی افراد می گذارد. در جامعه ای که عشایر کوچانیده می شوند و روستاییان برای کسب درآمد به شهرها مهاجرت می کنند و هر کاری را برای کسب درآمد می پذیرند، اثرات تاریخی بر جای می ماند. همچنانکه روی زنهای مدرن کنونی اثرات تاریخی به جا مانده از صدها سال تفکر و نگرش بر جای مانده است. این روستاییان شهرنشین شده بی آنکه خود بدانند پر از عقده و شهوت فزونی طلبی و قدرت مندی بر کاری گماشته می شوند و وای بر روزی که مسئولیت نه چندان بزرگی به آنان سپرده شود، حتی ریاست بر دو یا سه نفر سبب می شود اینان تمام آن عقده های تاریخی و هرآنچه که دست و پا شکسته از ساختار قدرت در شهر آموخته اند، بی آنکه بدانند بر روی کدام شهروند، پیاده می کنند و ابتدایی ترین اصول اخلاقی و انسانی و کرامت انسانی را زیر پا می گذارند و از این راه بی آنکه خود بدانند احساسات خود را آرام کرده و از تحقیر تاریخی شان انتقام می گیرند. پر واضح است که این فرضیه با یک روش علمی به بوته آزمایش گذاشته نشده است و نگارنده نیز خود نمونه های نقض فرضیه را مشاهده کرده اما بیش از آن در طول مدت کاری خود و با پیشینه دقیق شدن در رفتار محیط انسانی پیرامون به نمونه های اثبات فرضیه دست یافته است و کار را بدانجا رسانده که مشکل کشور را در همین موضوع اجتماعی می داند!!!

+ نوشته شده در  یازدهم تیر 1390ساعت 4:7 بعد از ظهر  توسط دخترای ننه دریا  | 

یه وقتایی آدم یه چیزی داره که اصلا متوجه اش نیست که داره. مثل توانایی مهر ورزیدن. به عبارت دقیق تر دوست داشتن بقیه. که معنی اش هم معلومه از خود گذشتن برای بقیه. مهربون بودن با بقیه.

سوار تاکسی شدم. از آزادی تا تجریش. راننده داشت با موبایل حرف می زد. ترجیع بند کلامش این بود.:«نگران نباش مادر من» از حرفهاش فهمیدم می خواد یه خونه کلنگی رو بخره و بسازه. مامانش می ترسید. می گفت خلاف نباشه. نکنه نتونی. و اون همه اش ترجیع بند خودش رو تکرار می کرد و پشت سرش برای مادرش دلیل می آورد. می گفت زمین رو به اسم تو می خرم. مال خود خودت. صاحب چند واحد می شی. از این وضع در میای...

تازه رسیده بودیم وسطای شیخ فضل ا.. همین دیالوگ تکرار می شد. همه اش منتظر بودم پسره عصبانی شه. بگه چقدر نگرانی. چقدر سوال می کنی. چقدر گیر می دی. اما پسره باز مهربون مهربون به مادرش توضیح می داد که اوضاع خوب می شه و می خواست که اون نگران نباشه. رسیدیم سر پارک وی. حتی به مادرش نگفت که قطع کنه چون نمیتونه حرف بزنه و پشت ماشین نشسته. با خنده. آروم. باز حرفای خودش رو تکرار می کرد. بهش می گفت:« توروخدا به کسی از این موضوع چیزی نگو به دایی و نمی دونم کی» با دعوا نمی گفت.قسم اش می داد. آروم. باغ فردوس بودیم. گفت اگه کاری نداری اینجا پلیس وایستاده، بهت زنگ می زنم» خداحافظی کرد.رسیدیم تجریش. پول رو بهش دادم و سر تا پاشو نگاه کردم. لباسای معمولی چند بار پوشیده شده با موهای ژولیده. اصلا بهش نمی اومد این همه عاطفه داشته باشه. نمی اومد یه قلب طلایی پشت اون لباس چرک و موهای شونه نشده داشته باشه.

کاش  ازش می پرسیدم می تونه اینارو با کلاس تقویتی یاد کسی بده.

+ نوشته شده در  یکم تیر 1390ساعت 9:39 قبل از ظهر  توسط دخترای ننه دریا  | 

به شکل عجیبی وضعیت شغلی آدمها روی ذات شون منظورم ویژگی های اخلاقی شون و بالطبع روی قیافه شون مؤثره. اینو چند ساله که می بینم و حالا شده نظریه ام. لااقل تا حالا نمونه ای نقض اش نکرده. همین محل کار ما. که هر دوماه یه بار زیر و رو می شه. ادغام می شه. منحل می شه. مثل همه جاهای دیگه تو این کشور. یه آقایی بود توی مدیریت قبلی که چای می برد خدمت روسا. همون آبدارچی منظورمه. مدیریت عوض شد و این آقا نمی دونم رو حساب رفاقت با کی یه پستی گرفت. مثلا رئیس همه آبدارچی ها یا رئیس همه خدماتی ها از نگهبان و تمیز کن گرفته تا آبدارچی ها. اون تواضعی که قبلا داشت. دیگه نداره. شق و رق راه می ره. مثل بقیه عناصر این نظام که انگار الگوشون براداران کمیته سابق و بسیجی الانه، یه بی سیم می گیره دستش و راه می ره. با همون دست بی سیم دار مرتب اشاره می کنه به این و اون و دستور می ده. یه جوری دیگه دوستش ندارم. عینا یه دختره. همینجوری با من بمیرم تو بمیری یه پستی گرفت. حالا تا همین دیروز خودش چشم دیدن هرکی الکی الکی دکتر می شد و پست می گرفت، نداشت اما حالا به قول یکی از بچه ها، فقط اونه که کفش پاشنه بلند تق تقی می پوشه و تق تق اعلام می کنه من دارم راه می رم. من علیا مخدره خیلی خفن ام. کارم درسته. همه رو هم با تلاش خودم به دست آوردم. سیر واکنش من به این جور آدمها خیلی بامزه است. اول عصبانی می شم. بعد ناراحت. بعد به کوچیک بودن دنیاشون می خندم. حالا دلم می سوزه. یعنی دقیقا سوزش رو احساس می کنم. بیشتر برای اون آبدارچی هایی که رفتن زیر دست همکار خودشون. بیشتر از اون برای این کشور با این نظام مریض اش....

+ نوشته شده در  یکم تیر 1390ساعت 9:20 قبل از ظهر  توسط دخترای ننه دریا  | 

چقدر دلتنگم. امروز دست یکی روزنامه اعتماد را دیدم. خیره نگاهش کردم. گفت دوباره درآمده. اولین دکه ایستادم و خریدمش. نگاهی کردم به اسامی نویسندگان. محمد خاتمی. ماشاا... شمس الواعظین. یحیا آل اسحاق. علی منتظری. پوریا عالمی. این اسم آخری قند توی دلم آب کرد. وای خدایا. نامه خاتمی را خواندم. می دانستم که این اجازه نشر دوباره تله ای بیش نیست. نشاط سیاسی را بازمی گردانند برای انتخابات. خر خودشان اند. عمرن اگر شناسنامه را به لکه ننگ دیگری آلوده کنم. دفعه قبل هم تا آخرین لحظه همین را می گفتم. نمی دانم چه شد که گفتم بگذار اگر همه این را می خواهند من سهم ام را بدهم. رفتم رای دادم. بد نشد البته. پس گرفتنش داستانی شد.

اما با همه این دانسته ها، امروز در اعتماد، نوشته پوریا عالمی راجع به علی آبادی مرا خنداند. یهو چقدر دلتنگ دوره اصلاحات شدم. دبیرستانی بودم آن موقع. هر روز «صبح امروز». بی وقفه. نیستان هم می خریدیم. «نشاط» هم. چه جوان بودیم و پر نیرو. یادم می آید اولین باری که می توانستم رای دهم، دوم خرداد 76 تنها 27 روز از به سن قانونی رسیدنم می گذشت. چه خوشحال بودم. می رفتیم شیرودی. جیغ می زدیم برای اولین بار در عمر دختر بودنمان.

14 سال از آن روز می گذرد. چقدر دلتنگ آزادی ام. روزنامه در دست آمدم سر کار و رفتم توی نت. نوشته ژیلا بنی یعقوب را خواندم. راجع به حمیدرضا محمدی یا همان ماهان. نوشته ماهان می گوید «آنقدر در یک فضای محدود و دیوارهای بلند اوین بوده که قدرت انطباق با آزادی عمل را از دست داده است. از وقتی به خانه آمده، بارها و بارها به حمام رفته و دوش گرفته و بیش از حد به دست شویی رفته.از قول ماهان نقل می کند:چقدر لذت بخش است بدون نوبت به حمام و دستشویی رفتن…مادرش با آهی می گوید : دیروز پانزده دقیقه سوار ماشین شده و حالش به هم خورده است. توی ماشین محکم سرش را میان دستهایش گرفته و به خانواده اش گفته :انگار زیر پایش خالی می شود، به خانواده اش گفته ماشین را نگه دارید، پیاده ام کنید، تحملش را ندارم!ماهان در این سه روز که به مرخصی آمده، از هیجان زیاد اصلا نتوانسته بخوابد و هر بار هم چند دقیقه خوابش برده، با احساس اینکه زمان آمارگیری(شمارش زندانی ها)زندان است از خواب پریده است. نقل می کند ماهان به مادرش می گوید :فقط من را به جاهایی ببرید که بتوانم ۱۵۰ متر قدم بزنم بدون اینکه به یک دیوار برخورد کنم...»

طرح جمال رحمتی را نگاه می کنم در صفحه اول اعتماد. از یک سنگ یگ گیاه روییده. گل اش روزنامه است. خیره می شوم. حس می کنم ساقه اش از خون هایی است که هدی صابر بالا آورده. حالم از روزنامه به هم می خورد
+ نوشته شده در  بیست و هشتم خرداد 1390ساعت 10:57 قبل از ظهر  توسط دخترای ننه دریا  | 

اتفاقی دوباره فیلم پی نوشت: دوستت دارم[i] رو دیدم. 20 دقیقه آخرشو. تو یکی از نامه هایی که مرد برای زنش نوشته، در حقیقت آخرین نامه، گفته من یه فصل(chapter) از زندگی تو بودم. زندگیت فصلهای دیگه ای هم داره. البته ترجمه چپتر به فصل نمی تونه منظور رو به خوبی منتقل کنه که آدمها و رویدادها چطوری کتاب زندگی مارو تشکیل می دن. الان که دارم روی یک کتاب قصه کار می کنم، بیشتر واژه کتاب و چپتر برام معنی پیدا کرده. اون شب بعد از دیدن دوباره فیلم یه نگاهی انداختم به کتاب زندگیم. فصل اول کودکیم: تا هفت سالگی. کلیت فضا نشون می ده که فصل خوشحالی بوده. یا لااقل من غمهاش رو حس نکردم. خانواده ام، شاد کنارم بودن. مورد توجه بودم و زندگی برام شیرین بود. فصل دوم نوجوانی از 7 تا 19 سالگی. در کل از این فصل می شه به عنوان بدترین فصل زندگیم یاد کنم- لا اقل تا اینجای  زندگی- دوری، غم، استرس، سرخوردگی و همه چیزهای ناراحت کننده که خودش می تونه عنوان یه کتاب مجزا باشه. البته خب تک و توک اتفاق یا آدم مثبت هم داشته. مثلا همین دوستم ونید. فصل سوم دانشگاه. از 19 تا 25 سالگی . فصل جالبیه. پر از اتفاقات عجیب و غریبه. پر از هیجانه. پر از رویداد. ریتم تندی داره. فصل چهارم: عشق از 26 تا 28 . عشق می آد تو زندگیم. نه اینکه تا اون موقع نیومده باشه. اما اینطوری جدی نبوده. یا بوده و خطا بوده. فصل شیرینیه. نه که بی غم. نه،  اما غم عشق شیرینه. اصلا این هجران و دوری و فراز و نشیب هاش نباشه، دیگه اینقدر شور نمی آره تو زندگی ادم.

فصل پنجم: زندگی. هنوز اول این فصلم. تنها اتفاق مثبتی که به این فصل کشیده شده، همونیه که دوستش داشتم و حالا شده همسرم. بقیه اش همه سر وکله زدن با مشکلاته. لااقل تا اینجا.

کتابو می بندم و به بهترین اتفاق کتاب فکر می کنم. به رضا.



[i] P.S: I Love You                                

+ نوشته شده در  بیست و یکم خرداد 1390ساعت 2:53 بعد از ظهر  توسط دخترای ننه دریا  | 

موقعیت تراژدیک می دونید چه موقعیتیه؟ وقتی است که از یه نفر که قبلا باهاش صمیمیت نسبی داشتین به شدت بیزار شید و نتونید رابطه تون رو باهاش کم کنید. نتونید لبخندهاتون رو ازش بگیرید. مجبور باشید براش سیمبل چشمک زن بفرستید. نتونید بهش بگید من می دونم تو چه جوری به من دروغ گفتی و به خیلی های دیگه. نتونید بهش بگید من موظف نیستم نیاز تو به اجتماعی بودن و دوست داشته شدن و دوستی رو برآورده کنم. همونجور که تو وقتی پای منافع پیش بیاد٬ وقتی پای هرچی که به موقعیت ربط داره پیش بیاد، دلت تنهایی می خواد. هیچ کس رو جز خودت نمی بینی. فقط خودتو می بینی. حالا منم دلم تنهایی می خواد. دلم نمی خواد به زور بهت لبخند بزنم. به زور احساس صمیمت کنم. صمیمیت ام مال خودمه. می خوم بدم به اونایی که محورشون همون جمعی که بهش نیاز دارن. ولی بدبختی اینجاست که دوست ندارم دلخوری درست کنم. دلم می خواد طبع ام گشاد وگشادتر شه. اینجاست که اول تراژدیه.....

+ نوشته شده در  دهم اردیبهشت 1390ساعت 11:50 قبل از ظهر  توسط دخترای ننه دریا  | 

روزهای زیادی گذشته است. روزهای زیادی از عمر من گذشته است. شاید روزهای زیادتری هم باقی مانده باشد. حالا احساس می کنم روز به روز بر قلبم و ذهنم خاطره ها حک شده اند. مثل یک پرینتر سوزنی. تق تق تق. حالا که نگاه می کنم اگر قرار بود خاطرات یا وقایعی که مرا خوشحال می کنند با رنگ آبی و بقیه قرمز باشند تا حالا صفحه من بیشتر قرمز بوده است. نکته جالبش این است که من از این قرمز بودن اصلا ناراحت نیستم. تازه خیلی هم خوشحالم. اینطوری آن آبی ها بیشتر پیدا هستند. تازه وقتی آبی دلت کم است، تو می گردی و برای خودت به چیزهایی که حک نمی شوند رنگ می زنی. مثل بودن. بودن آدم ها. من به بودن آدمها آبی می زنم چون نبودنشان خیلی قرمز است. و این بودنشان اگر با سلامت و حس خوشبختی همراه باشد، می شود آبی پررنگ. آن وقت است که به قرمزهایت می چربد و تو داد نمی زنی:«آی عشق، آی عشق، چهره آبی ات پیدا نیست»
+ نوشته شده در  ششم اردیبهشت 1390ساعت 10:41 قبل از ظهر  توسط دخترای ننه دریا  | 

نمی دانم چرا همیشه امید دارم به اینکه اوضاع خوب می شود. اصلا این امید لعنتی با شخصیتم جور نیست. یا شاید خودم هم نمی دانم که شخصیتم معمولا نا امید است یا امیدوار. خیال می کنم که معمولا نسبت به شرایط نگرش ناامیدانه تری را دنبال می کنم. اما در ضمیر ناخودآگاهم همیشه این امید لعنتی کورسو می زند. در " جدایی نادر از سیمین" هم مدام پی دلایلی می گشتم که این دوتا از هم جدا نشوند. برگرداندن چمدانها توسط سیمین، نگرانی نادر از ضربه ای که به سیمین خورد، تحکمش وقتی به سیمین می گوید باید برگردی، وقتی به دخترش می گوید قضیه جدی نیست وبرمی گرده. مثل مورچه ها این نشانه ها راجمع می کردم. آخر فیلم هری دلم ریخت پایین. چرا؟ چرا دارند جدا می شوند؟ خود فرهادی می گوید این دوتا محال است بتوانند با هم زندگی کنند.دوتا شیوه متفاوت دارند برای زندگی. سیمین در اولین تصویری که از او می بینیم پول می دهد تا دونفری که پله ها را سد کرده اند راه را برای او باز کنند، اما نادر محال بود این پول را بدهد. می گوید آنها دو شیوه کنار نیامدنی برای زندگی دارند. این موضوع را به صراحت در فیلم هم می گوید. نادر به سیمین می گوید تو ترسویی ولی من حق خودم را می گیرم.

با همه این حرفها اما من خوش انگارانه دوست ندارم این دو از هم جدا شوند. هرچند فرهادی معتقد باشد که جدانشدن اینها با صداقت اثر متناقض است. و هرچند معتقد باشد که فیلم در مورد جدایی آدم هاست. جدایی آدم ها از جمع. جدایی «نادر»از «پدرش»، جدایی «نادر» از «ترمه»، جدایی «سیمین» از «ترمه»، جدایی «نادر» از «سیمین». من اما معتقدم اصولا فرد شدن و جدا شدن چیز خوبی نیست.

+ نوشته شده در  دهم فروردین 1390ساعت 12:30 بعد از ظهر  توسط دخترای ننه دریا  | 

می خواستم جمله اول را با زنها موجودات عجیبی هستند شروع کنم که پشیمان شدم. اصلاح می کنم به آدمها موجودات عجیبی هستند. برایم جالب است برخی هایشان(من در مردها ندیده ام ولی قطعا وجود دارد) علاقه عجیبی به تفصیل دارند. مثلا یک مکالمه تلفنی یک دقیقه ای را می توانند برای شنونده سومی حداقل در پنج دقیقه تعریف کنند. هر جمله را می توانند سه بار تکرار کنند و آنقدر آن جمله مهم جلوه می دهند و میمیک صورتشان را عجیب و غریب می کنند که انگار فاجعه اتمی هیروشیما را گزارش می کنند. مثلا در حال تعریف یک مکالمه تلفنی برای سوم شخص:

زنگ زدم به خانم فلانی گفتم هنوز نرفتی

گفت نه. مگه هستی؟ طبقه اول فلان اتفاق افتاده. آره. برگشت گفت این اتفاق افتاده در طبقه اول

من گفتم نه بابا. گفت آره دیگه این طوری شده در فلان جا.....

یا نمونه دیگر. در حال تعریف برای شنونده:

آره بهش گفتم غلط کردی ..... من فلان جور آدمی ام. چند ثانیه سکوت. غلط کرده مال این حرفها نیست. خودش می دونه من چه اخلاقی دارم. آره برگشته اینو می گه، غلط کرده.....

و همین طور ادامه دارد. سر درنمی آورم. فرایندی که در ذهن اینها می گذرد را نمی فهمم. این نفهمیدن یک جور عجیبی در ذهن من آزار دهنده می شود.

+ نوشته شده در  بیست و پنجم اسفند 1389ساعت 2:4 بعد از ظهر  توسط دخترای ننه دریا  |